خرید بک لینک
لبانتبه ظرافت شعرشهواني ترين بوسه ها را به شرمي چنان مبدل مي کندکه جاندار غار نشين از آن سود مي جويدتا به صورت انسان درايدو گونه هايتبا دو شيار مّوربکه غرور ترا هدايت مي کنند وسرنوشت مرا که شب را تحمل کرده امبي آن که به انتظار صبح مسلح بوده باشم،و بکارتي سر بلند را از روسپيخانه هاي داد و ستدسر به مهر باز آوردهامهرگز کسي اين گونه فجيع به کشتن خود برنخاستکه من به زندگي نشستم!و چشمانتراز آتش استو عشقت پيروزي آدمي ستهنگامي که به جنگ تقدير مي شتابدو آغوشتاندک جائي براي زيستناندک جائي براي مردنو گريز از شهر که به هزار انگشتبه وقاحت پاکي آسمان را متهم مي کندکوه با نخستين سنگ ها آغاز مي شودو انسان با نخستين درددر من زنداني ستمگري بودکه به آواز زنجيرش خو نمي کردمن با نخستين نگاه تو آغاز شدمتوفان ها در رقص عظيم توبه شکوهمندي ني لبکي مي نوازندو ترانه رگ هايت آفتاب هميشه را طالع مي کندبگذار چنان از خواب برآيمکه کوچه هاي شهر حضور مرا دريابنددستانتآشتي استو دوستاني که ياري مي دهندتا دشمني از ياد برده شودپيشانيت ايينه اي بلند استتابناک و بلندکه خواهران هفتگانه در آن مي نگرندتا به زيبايي خويش دست يابنددو پرنده بي طاقت در سينه ات آوازمي خوانندتابستان از کدامين راه فرا خواهد رسيدتا عطش آب ها را گوارا تر کند ؟تا آ يينه پديدار آئيعمري دراز در آن نگريستممن برکه ها و دريا ها را گريستماي پري وار در قالب آدميکه پيکرت جز در خلواره ناراستي نمي سوزدحضورتبهشتي است که گريز از جهنم را توجيه مي کنددريائي که مرا در خود غرق مي کندتا از همه گناهان و دروغشسته شوموسپيده دم با دستهايت بيدار مي شود

برچسب: نویسنده: بنیامین کوهی تاريخ: سه شنبه 3 بهمن 1402 ساعت: 16:11

یارو توی فیلم متری شیش و نیم یه جمله قشنگ داشت

میگفت چشمام سیر نمیشد

گل گفت

منم همینجوریم

دلم حسابی پول میخواد

عقده کردم که خفه بشم

راضی نیستم

از هیچی

هر چی میدوم آخرش هیچ

نمیدونم چرا نمیتونم لذت ببرم و با داشته هام حال کنم

کاش شروع کنم به دکلمه کردن، به خوندن

....

دلم .... نه .... دلم هیچی نمیخواد

برچسب: نویسنده: بنیامین کوهی تاريخ: سه شنبه 12 دی 1402 ساعت: 1:02

در فراسویِ مرزهایِ تَنَتمن تو را دوست می دارم ...باید باکره باشى، باید پاک باشى! براى آسایش خاطر مردانى که پیش از تو پرده ها دریده اند! چرایش را نمیدانى فقط میدانى قانون است، سنت است، دین است. قانون و سنت را میدانى مردان ساخته اند اما در خلوت مى اندیشى به مرد بودن خدا و گاهى فکر میکنى شاید خدا را نیز مردان ساخته اند! من زنم... با دست هایی که دیگر دلخوش به النگو هایی نیست که زرق و برقش شخصیتم باشد. من زنم... و به همان اندازه از هوا سهم میبرم که ریه های تو، میدانی؟ درد آور است من آزاد نباشم که تو به گناه نیفتی، قوس های بدنم به چشم هایت بیشتر از تفکرم می آیند. دردم می آید باید لباسم را با میزان ایمان شما تنظیم کنم، دردم می آید ژست روشنفکریت تنها برای دختران غریبه است و به خواهر و مادرت که میرسی قیصر می شوی، دردم می آید در تختخواب با تمام عقیده هایم موافقی و صبح ها از دنده دیگری از خواب پا میشوی و تمام حرف هایت عوض میشود، دردم می آید نمی فهمی تفکر فروشی بدتر از تن فروشی است. حیف که ناموس برای تو ... است نه تفکر، حیف که فاحشه ی مغزی بودن بی اهمیت تر از فاحشه تنی است. من محتاج درک شدن نیستم. دردم می آید خر فرض شوم، دردم می آید آنقدر خوب سرِ وجدانت کلاه میگذاری و هر بار که آزادیم را محدود میکنی میگویی من به تو اطمینان دارم اما اجتماع خراب است، نسل تو هم که اصلا مسئول خرابی هایش نبود، میدانی ؟ دلم از مادر هایمان میگیرد، بدبخت هایی بودند که حتی میترسیدند باور کنند حقشان پایمال شده، خیانت نمیکردند... نه برای اینکه از زندگی راضی بودند نه، ... خیانت هم شهامت میخواست... نسل تو از مادر هایمان همه چیز را گرفت جایش النگو داد... مادرم از خدا میترسد... از لقمه ی حرام میترسد... از هم

برچسب: نویسنده: بنیامین کوهی تاريخ: دوشنبه 21 فروردين 1402 ساعت: 19:11

بازی، بازی نیستانداختن تاس، شانسی نیستاون پشت، کلی قوانین و تفکر و شخصیت خوابیدهوقتی بازی رو رد دادی، مطمئن هستی که باختیفقط مجبوری کوری ها رو تحمل کنیسکوت و تلاش واسه زودتر تمام شدن بازیهمون اول بازی، با جفت شیش، هر دو شیش خونه ها رو پر کردیمن هم هی جلو جفت مهره هات، تک میدم تا شاید با زدن مهرم، تک بشی و راه خونه هام باز بشهاما تو، بازی رو خوب بلدی، گذاشتی حسابی مهره هام پخش بشن، خونه هام خالی باشنتا منو مارس کنی....

برچسب: نویسنده: بنیامین کوهی تاريخ: دوشنبه 21 فروردين 1402 ساعت: 19:11

کلی نوشتمپاک شدمهم نیستیادمه چند سال پیش که سریال شهرزاد اومده بوددوشنبه ها میزاشتم آخر شب با کلی تدارکات و یه حس و حال خوب میدیدمغرق فیلم و موسیقی آخرش میشدمبا کلی خیال و رویا....اما از اونجای فیلم که شهرزاد توی حیاط خونشون عشق قدیمیش رو به کسی که باهاش همبستر و همنفس شده بود ترجیح داد، حالم بد شدحالم خیلی خراب شدیادمه اون شب کلی دور دور کردم و سیگار کشیدم و به هیچی فکر نمی کردم،، تا خسته بشم و خوابم ببره و فراموش کنمیادمه از حال به هم خوردنم، دیگه باقی سریال رو هم نگاه نکردممثه همیشه اذیت بودمنمیدونم چرا اینارو گفتمبخدا نمیدونم واقعاً....لطفاً بدون قصد کامنت بزاریدپی نوشت: میخواستم بگم: نمیدونم دلت از چی پرهولی من هیچی بلد نبودمهنوز هم بلد نیستمباور کنپی نوشت۲: واقعاً چی میشه که آدم یه جایی به یکی دل میبنده و هیچ وقت نمیفهمه به چی اون دلخوش بوده.... متاسفم

برچسب: نویسنده: بنیامین کوهی تاريخ: دوشنبه 21 فروردين 1402 ساعت: 19:11

صفحه بندی